تبليغاتX
مشق عشق

بگذار مردگان را نا میرندگی شهرت باشد و زندگان را جاویدی عشق...




تا قیامت این شرر بر پا ست !  

این شعر کمترینه ی من میتونه باشه به بزرگترین انسان که همه چیزش رو برای ایمانش داد ...

حتی نوزاد شش ماهش رو...

السلام علیک یا ثارالله و بن ثاره 

***

 

تا قیامت این شرر بر پا ست !

 

زیر باران اشک ریزان می روی

این چنین بی من به باران می روی

نرم بی پروا بدون من کجا

زیر آواری بدین سردی کجا

این منم بی خود به باران می روم

این منم آواز سرد ساکت بی انتها در خلوت تاریک این شب راه ی خاموش تنها می روم

این منم گم کرده ی تنها در این مرداب بی پایان

این منم در این شرر پیدا

این شرر خود سوزی بی تاب یک دنیاست

این شرر مرداب سرد خالی بی تاب بی فرداست

 

پریشان تیغ های تیز

می خندند بر آوای درد این تن مصلوب

و این جا رقص خون بر پاست

تیغ ها آرام می رقصند

زیر بارش خون رنگ این باران بی پروا

می تراود اشک های میخ

روی این تن تنها

تاج خاری بر سرش پیداست

آری این همان عیسی ست

پادشاه ناصری اینجا ست

و کجایند آن حواریون بی پروا

کجا شمئون و یوحنا

کجاست آن شر بی پروا

یهودا آن حسود خالی از احساس بی پروا

نه ! یهودا بر صلیب و عیسی عمران به عرش اعلاست !

چهار میخش کرده اند اینجا

نه این عیسی ست !

 

 

این شرر در دور دست خلوت تاریخ آدم هاست

این شرر در کربلا غوغاست !

تیغ ها بران ,

صفیر تیر ها خیزان ,

تیر ها آرام می خندند بر تزویر نامردان

رقص خون در کربلا غوغاست !

در این دشت بلا پروانه ها

خونین شدند آرام و بی پروا

کودکی عطشان به مسلخ رفت

پیر مردی را به جرم عشق او کشتند !

آری این صحرای بی داد است

و این دریای نامردی ست

این سرداب شرم آگین  وجدان های بیمار است

آری کربلا اینجاست!

و می گوید چنین خون خدا با تیغ های تیز :

((اگر با خون من این عشق پا برجاست!

الا ای تیغ های تیز دریابید این تن را !))

 

چه غمگین می زند این ساز

چه راحت می تراود اشک

و دلتنگ است این شماطه ی بی تاب

دلتنگ تر از خواب

 

این حسین است ای خدا عطشان

از قفا ببریده اندش سر در این صحرا

چه زیبا می دود خون بر تن این ریگ های داغ

و این دریای خون تا صبح مرگ لحظه ها پیداست

 

با توام ای حنجر خونین !

با توام ای فرق بشکسته !

می دمد نای نوای سوزناک تو ,

تا قیامت در تن این خسته ی بی روح غوغا را !

تا قیامت این شرر بر پا ست ....

علی افشارفر

مشکی پوشی به رنگ علی | پنجشنبه سوم دی 1388 | 17:55 | + | موضوع: |

کلاغ  

این داستان زندگی بیشتر ما آدم هاست ...

ولی این که آخر کار به کجا می رسیم با ماست

اندکی باز می گردند

بسیاری به راه خود ادمه می دهند

وبعضی...

****

کلاغ

گرم و مهربان خورشید

باز هم تابید

روشن کرد ،

ارتفاع پست ایوان را

در آن کنج حیاط خلوت خانه

 کلاغی آشیان دارد

***

چشم ها واشد

پرید آن تن سیا اکنون

سنین عمر او را من نمی دانم

پرید ، رفت و رفت

اما ! بلندایش چه پست ! اما !

نشست او آن کنار اما !

نه روی پله و دیوار

روی لاشه و مردار!

و منقارش فرود آمد به روی چشم های لاشه ی خونین

لاشه ی خونین آن آهوی زیبا چشم

همان که گرگ ها روزی دریدندش

کشید منقار خون رنگش

وبرد آن را به سوی سینه ی آهو

سیر شد از آن تن زیبا

پرید و رفت او آن سوی پرچین ها

در آن جا دید آری قصه ی دیروز و امروزش

زاییش یک جوجه ی زیبا

پرید و چنگ زد بر آن امید نورس دنیا

بلندش کرد

بردش دور و زد او را زمین گویا

فرود آمد پرید این سو و آن سویش

بزد نوک را

بلندش کرد

زمینش زد

و خورد آن را ؟

نمی دانم !

پرید و رفت

لب وا کرد گفت :

"باری خدایا من چرا اینم !

خدایا من چرا این گونه ام

بی رحم

می کشم امید یک دنیای کوچک را ؟

من چرا اینم ؟

من سیاهم

زشت سیمایم

تنی رنگ عزا دارم

دلم تاریک سرد است ای خدا

اما هنوزم می تپد گویا ! 

من چرا اینم !

ای خدا عمرم دراز است شکر تو اما !

چه سان هستم ؟

به روی لاشه و مردار

کنار کوه مزبیلم

هنوزم ارتفاع اوج من پست است

تنم پست است

ولی پاهای زیبایی به من دادی

خدا شکرت

نخواهم من بدین سان ، این چنین بودن "

و رفت و رفت او سوی حقیقت های هر روزش

چشم گریا ن داشت او گویا

"چه زیبا آفریدی دشت و صحرا را

خدایا من چرا اینم !

زمین زیبا

دو چشم مهربان آهوان زیبا

پر طاووس ها زیبا

تن قو بچه گان زشت و ولی فردایشان زیبا

دلم سرد است

صدایم ناخوشایند است "

خسته شد گویا

نشست او روی سروی پیر

و نجوا کرد او دل گفته هایش را

و سرو آن پیر فرزانه

همان آزاد مرد ورطه ی دنیا

شنید احوال زارش را

این چنین وا کرد او قفل کلامش را

"کلاغ ! ای تن سیا فرزند

چرا غمگین و نالانی

چرا از غم تو می خوانی

همه این نیستیم گویا

به یادت هست

کودکی هایت ؟

لبت خندان نبود آن روز های دور

خودت کردی

که اکنون

باز دل سردی

با توام ای تن سیا فرزند !

هر کسی طوری ست

به خود باز آ !

لمس کن آن قلب زیبا را

نکش احساس زیبا را

زندگی جاری ست !"

اشک هایش خشک شد گویا

پرید و رفت او سوی چمن زاری

و خود را غرق در خود کرد

و اندیشید

اما من نمی دانم

چه شد با او

پرید و رفت او سوی چراغانی

در آن نزدیک شهری بود

نشست او روی ایوانی

نگاه او مصمم بود

تکان بر بال هایش داد

پرید رفت او سوی خیابانی

زمین نزدیک بود آری

و نور از دور می آمد

سریع و تند

صدای ضربه ای آمد

زمین افتاد

خونین پر سیا گویا

و می دانم کنون من او چه اندیشید !  

علی افشارفر

مشکی پوشی به رنگ علی | یکشنبه پانزدهم آذر 1388 | 11:19 | + | موضوع: |

گل خون  

رازقی پرپر شد!

باغ در چله نشست !

تو به خاک افتادی  

کمرعشق شکست !

ما نشستیم و تماشا کردیم ...

ایرج جنتی عطایی

***

روی خاک افتاده

گرم در خون غلتید

وکشید

نفس آخر را ...

و چه فریاد زنان شد جاری

خون سرخش آری !

ما تماشاگر خون !

باز فریاد کشید :

"خفته گان ! بی خبران !

عاشق مرد !

کشته شد پروانه !

نفس از باد افتاد !

اشک دریا خشکید !

رو سیا شد خورشید !

آی ای بی دردان !

تن شب زخمی نیست  !

آری این خون شهید است و زمین !

من شمایم نه شبم !

خفته گان برخیزید ...

تا برادرهایم

از خروش تن من

شرم کنند! "

علی افشارفر

مشکی پوشی به رنگ علی | شنبه بیست و سوم آبان 1388 | 0:55 | + | موضوع: |

خدا بود و هیچ ...  

در آغاز سکوت بود

و سکوت خدا بود

و خدا کلمه نبود

که کلمه نیاز بود

حسین پناهی

خدا بود و هیچ

 

بوده ام

در ابدیت یک ذره

از اجدادم می گویم

از اولین خانه

از اولین تپش

در ابتدا خدا بود

 و هیچ

و هیچ را سکوت بی پایان

در ابتدا سکوت بود

و خدا

و کلمه هیچ نبود

 و هیچ سکوت

 و سکوت فریاد بی نیازی

 و انسان کلمه

که در لفافه ی سکوت زاده شد

و انسان نیاز بود

و در ابتدا هیچ بود و خدا

و کلمه نبود هیچ

از زاییش اولین امید می گویم

و امید کلمه نبود

و بعد انسان بود

و انسان کلمه

و کلمه نیاز

و نیاز عشق

و عشق را نقشی جز زندگی نبود

و مرگ آخرین کلمه

که بر جنازه ی زاییش ابدی من می خندید!

و من تمام وجودم را مرده بودم

 از من می گویم

 از تنهایی بی حاصل مرگ

بعد از آخرین کلمه

 در ابتدا خدا بود

و هیچ ...

علی افشارفر

مشکی پوشی به رنگ علی | شنبه بیست و پنجم مهر 1388 | 23:45 | + | موضوع: |

مرثیه ی صیاد  

آن گاه می گریست

به گریستن صیادی

که به آخرین تیر

کبوتری را به عزا نشسته بود

در چکاد تیر

سفید را به خون نشاند

خون به چشم

در تپش

و کدامین صیاد

بر جنازه ی سرد آخرین پرواز

بر جنازه ی آخرین تنهایی سپید

گریست ؟

علی افشارفر

مشکی پوشی به رنگ علی | یکشنبه دوازدهم مهر 1388 | 1:22 | + | موضوع: |

یغما  

رویای فرسوده

کسی در شب نمی خواند ، شب آواز مرا بشنو !

مرا در خود تماشا کن ! مرا با من بخوان از نو !

نگو دیگر نمی آیی ، عزیز شب نیاسوده !

که من خو کرده ام دیگر ، به این رویای فرسوده !

چه بی آیینه ویران شد ، من عاشق ، من ساده !

من مدفون شده در خود ، من از سکه افتاده !

چراغن کن سکوتم را ، در در عمق این شب ممتد !

که در پر چین آغوشت ، ترانه مطفه می بندد !

رفیق نور ُ نیلوفر ! مرا عریان کن از سایه !

مجالی تا مرمت نیست ! مرا ویران کن از پایه !

نه بیدار ُ نه در خوابم ، اسیر بختک بودن !

اسیر دیدن کابوس ، اسیر دیده آلودن !

تو از آغاز می آیی ، ولی من خط پایانم !

شروعم فتح انجام است ، اسیر دام این جانم !

مرا در مرگ من بشناس ، نه در این بود اجباری !

نه در این زجر پیوسته ، نه در این ترس تکراری!

سفر خوش ! آخرین بانو ! تو را دیگر نخواهم دید !

بگو با من کدامین دست ، مرا از ما شدن دزدید ؟

 رفیق نور ُ نیلوفر ! مرا عریان کن از سایه !

مجالی تا مرمت نیست ! مرا ویران کن از پایه !

مشکی پوشی به رنگ علی | یکشنبه پنجم مهر 1388 | 12:32 | + | موضوع: |

شاملو  

در این بن بست

دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی دوستت می دارم .

دلت را می بویند

روزگار غریبی ست ، نازنین

و عشق را

کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند .

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را

به سوخت بار سرود و شعر

فروزان می دارند .

به اندیشیدن خطر مکن .

روزگار غریبی ست ، نازنین

آن که بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است .

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابان اند

بر گذر گاه مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

روزگار غریبی ست ، نازنین

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان .

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی ست ، نازنین

ابلیس پیروز مست

سور عزای مارا بر سفره نشسته است .

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد .

مشکی پوشی به رنگ علی | سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 | 13:30 | + | موضوع: |

آشنایی  

در انتهای کوچه ی آشنایی

برای غربت ثانیه ها

دست تکان بده

زیرا

در تنهایی خاطرات

مرده ام

نازنین

سنگ قبرم

خالی از خط است

مانند ذهن کوچه

علی افشارفر

مشکی پوشی به رنگ علی | یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 | 12:0 | + | موضوع: |

شاملو  

عاشقانه

آنكه مي گويد دوستت مي دارم

خنياگر غمگيني ست

كه آوازش را از دست داده است 

اي كاش عشق را

زبان سخن بود

هزار كاكلي شاد

در چشمان توست

هزار قناري خاموش

در گلوي من .

عشق را

اي كاش زبان سخن بود .

آن كه مي گويد دوستت مي دارم

دل اندوه گين شبي ست

كه مهتابش را مي جويد .

اي كاش عشق را

 زبان سخن بود.

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره ي گريان

در تمناي من .

عشق را

اي كاش زبان سخن بود .

مشکی پوشی به رنگ علی | شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 | 0:41 | + | موضوع: |

شاملو  

عاشقانه

بیتوته ی کوتاهی ست جهان

در فاصله ی گناه و دوزخ

خورشید

همچون دشنامی بر می آید

و روز

شرمساری جبران ناپذیری ست .

آه !

پیش از آن که در اشک غرقه شوم

چیزی بگوی

درخت

جهل معصیت بار نیاکان است

و نسیم

وسوسه ای ست نابه کار

مهتاب پاییزی

کفری ست که جهان را می آلاید

چیزی بگوی

پیش از آن که در اشک غرقه شوم

چیزی بگوی

هر دریچه ی نغز

بر چشم انداز عقوبتی می گشاید

عشق

رطوبت چندش انگیز پلشتی ست

و آسمان

سر پناهی

تا به خاک بنشینی و

بر سر نوشت خویش

گریه ساز کنی .

آه

پیش از آن که در اشک غرقه شوم

چیزی بگوی

چشمه ها

 از تابوت می جوشند

و سوگواران ژولیده آبروی جهان اند

عصمت به آینه مفروش

که فاجران نیازمند ترانند

خامش منشین !

خدا را !

پیش از آن که در اشک غوطه ور شوم

از عشق

چیزی بگوی !   

مشکی پوشی به رنگ علی | یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 | 18:17 | + | موضوع: |






<