خدا بود و هیچ ...

در آغاز سکوت بود

و سکوت خدا بود

و خدا کلمه نبود

که کلمه نیاز بود

حسین پناهی

خدا بود و هیچ

 

بوده ام

در ابدیت یک ذره

از اجدادم می گویم

از اولین خانه

از اولین تپش

در ابتدا خدا بود

 و هیچ

و هیچ را سکوت بی پایان

در ابتدا سکوت بود

و خدا

و کلمه هیچ نبود

 و هیچ سکوت

 و سکوت فریاد بی نیازی

 و انسان کلمه

که در لفافه ی سکوت زاده شد

و انسان نیاز بود

و در ابتدا هیچ بود و خدا

و کلمه نبود هیچ

از زاییش اولین امید می گویم

و امید کلمه نبود

و بعد انسان بود

و انسان کلمه

و کلمه نیاز

و نیاز عشق

و عشق را نقشی جز زندگی نبود

و مرگ آخرین کلمه

که بر جنازه ی زاییش ابدی من می خندید!

و من تمام وجودم را مرده بودم

 از من می گویم

 از تنهایی بی حاصل مرگ

بعد از آخرین کلمه

 در ابتدا خدا بود

و هیچ ...

علی افشارفر

مرثیه ی صیاد

آن گاه می گریست

به گریستن صیادی

که به آخرین تیر

کبوتری را به عزا نشسته بود

در چکاد تیر

سفید را به خون نشاند

خون به چشم

در تپش

و کدامین صیاد

بر جنازه ی سرد آخرین پرواز

بر جنازه ی آخرین تنهایی سپید

گریست ؟

علی افشارفر

یغما

رویای فرسوده

کسی در شب نمی خواند ، شب آواز مرا بشنو !

مرا در خود تماشا کن ! مرا با من بخوان از نو !

نگو دیگر نمی آیی ، عزیز شب نیاسوده !

که من خو کرده ام دیگر ، به این رویای فرسوده !

چه بی آیینه ویران شد ، من عاشق ، من ساده !

من مدفون شده در خود ، من از سکه افتاده !

چراغن کن سکوتم را ، در در عمق این شب ممتد !

که در پر چین آغوشت ، ترانه مطفه می بندد !

رفیق نور ُ نیلوفر ! مرا عریان کن از سایه !

مجالی تا مرمت نیست ! مرا ویران کن از پایه !

نه بیدار ُ نه در خوابم ، اسیر بختک بودن !

اسیر دیدن کابوس ، اسیر دیده آلودن !

تو از آغاز می آیی ، ولی من خط پایانم !

شروعم فتح انجام است ، اسیر دام این جانم !

مرا در مرگ من بشناس ، نه در این بود اجباری !

نه در این زجر پیوسته ، نه در این ترس تکراری!

سفر خوش ! آخرین بانو ! تو را دیگر نخواهم دید !

بگو با من کدامین دست ، مرا از ما شدن دزدید ؟

 رفیق نور ُ نیلوفر ! مرا عریان کن از سایه !

مجالی تا مرمت نیست ! مرا ویران کن از پایه !