کلاغ
این داستان زندگی بیشتر ما آدم هاست ...
ولی این که آخر کار به کجا می رسیم با ماست
اندکی باز می گردند
بسیاری به راه خود ادمه می دهند
وبعضی...
****
کلاغ
گرم و مهربان خورشید
باز هم تابید
روشن کرد ،
ارتفاع پست ایوان را
در آن کنج حیاط خلوت خانه
کلاغی آشیان دارد
***
چشم ها واشد
پرید آن تن سیا اکنون
سنین عمر او را من نمی دانم
پرید ، رفت و رفت
اما ! بلندایش چه پست ! اما !
نشست او آن کنار اما !
نه روی پله و دیوار
روی لاشه و مردار!
و منقارش فرود آمد به روی چشم های لاشه ی خونین
لاشه ی خونین آن آهوی زیبا چشم
همان که گرگ ها روزی دریدندش
کشید منقار خون رنگش
وبرد آن را به سوی سینه ی آهو
سیر شد از آن تن زیبا
پرید و رفت او آن سوی پرچین ها
در آن جا دید آری قصه ی دیروز و امروزش
زاییش یک جوجه ی زیبا
پرید و چنگ زد بر آن امید نورس دنیا
بلندش کرد
بردش دور و زد او را زمین گویا
فرود آمد پرید این سو و آن سویش
بزد نوک را
بلندش کرد
زمینش زد
و خورد آن را ؟
نمی دانم !
پرید و رفت
لب وا کرد گفت :
"باری خدایا من چرا اینم !
خدایا من چرا این گونه ام
بی رحم
می کشم امید یک دنیای کوچک را ؟
من چرا اینم ؟
من سیاهم
زشت سیمایم
تنی رنگ عزا دارم
دلم تاریک سرد است ای خدا
اما هنوزم می تپد گویا !
من چرا اینم !
ای خدا عمرم دراز است شکر تو اما !
چه سان هستم ؟
به روی لاشه و مردار
کنار کوه مزبیلم
هنوزم ارتفاع اوج من پست است
تنم پست است
ولی پاهای زیبایی به من دادی
خدا شکرت
نخواهم من بدین سان ، این چنین بودن "
و رفت و رفت او سوی حقیقت های هر روزش
چشم گریا ن داشت او گویا
"چه زیبا آفریدی دشت و صحرا را
خدایا من چرا اینم !
زمین زیبا
دو چشم مهربان آهوان زیبا
پر طاووس ها زیبا
تن قو بچه گان زشت و ولی فردایشان زیبا
دلم سرد است
صدایم ناخوشایند است "
خسته شد گویا
نشست او روی سروی پیر
و نجوا کرد او دل گفته هایش را
و سرو آن پیر فرزانه
همان آزاد مرد ورطه ی دنیا
شنید احوال زارش را
این چنین وا کرد او قفل کلامش را
"کلاغ ! ای تن سیا فرزند
چرا غمگین و نالانی
چرا از غم تو می خوانی
همه این نیستیم گویا
به یادت هست
کودکی هایت ؟
لبت خندان نبود آن روز های دور
خودت کردی
که اکنون
باز دل سردی
با توام ای تن سیا فرزند !
هر کسی طوری ست
به خود باز آ !
لمس کن آن قلب زیبا را
نکش احساس زیبا را
زندگی جاری ست !"
اشک هایش خشک شد گویا
پرید و رفت او سوی چمن زاری
و خود را غرق در خود کرد
و اندیشید
اما من نمی دانم
چه شد با او
پرید و رفت او سوی چراغانی
در آن نزدیک شهری بود
نشست او روی ایوانی
نگاه او مصمم بود
تکان بر بال هایش داد
پرید رفت او سوی خیابانی
زمین نزدیک بود آری
و نور از دور می آمد
سریع و تند
صدای ضربه ای آمد
زمین افتاد
خونین پر سیا گویا
و می دانم کنون من او چه اندیشید !
علی افشارفر
aban bud saate 11:30 fkr konam