صلیب

ادامه مطلب هم یه نگا بندازید .

***

صلیب

چراغی نیست. هوا مرطوبه. شیشه داره اشک می ریزه. صلیب تاریک کف اتاق رو روشن کرده. گوشه ی اتاقم. تمام تنم می لرزه. دستام زانوهام رو محکم چسبیدن. تنهام. چند دقیقه پیش از دستش فرار کردم. پیدام می کنه؟ از کی دنبالمه؟ نمی دونم! پام درد می کنه. دستام از هم باز نمی شن. صدا داره از بیرون میاد. اون اینجاس؟ چشمم می سوزه. دستام قفل شده. نمی شه! نمی تونم! این دفعه پیدام می کنه! خسته شدم.

 خودمو می چسبونم به دیوار. سرده! خیس شدم. هوا سنگینه. نمی شه نفس کشید. صدا همه جا هست! داره نزدیک می شه! چه جوري پیدام کرد؟ در نیمه بازه. سایش رو زمین کشیده می شه. کم کم جون می گیره. قوی می شه. قفل شدم. طرح سایش به در نقش می ده. سایه تکون نمی خوره. سرمو میارم پایین. خط خون رو زمین کشیده شده. تکون نمی خوره! خون تا در کشیده شده! انگار از بیرون میاد. پام درد می کنه.

صلیب داره بی رنگ می شه. چشمامو می بندم. دستام خودشونو می کشن رو چشام. چشام! بازشون می کنم. خودشه؟ حجم سیاهش چار چوب رو گرفته. خم می شه. انگار داره نگام می کنه! دندوناش!

صدای نفسام اتاق رو پر کرده. تو چشاش نگا می کنم. آشناس؟ مبهمه! نمی دونم! بلند می شه. می چرخه، ولی صداش نمیاد! چرا فرار می کنم؟ دستمو می زنم زمین. خیسه! به دیوار فشار میارم. عقب تر! اما...

می شینه رو به روم. ساکته! انگار داره نگام می کنه. چشام! می خوام داد بزنم ولی...

نمی شه، نمی تونم. آخه اون کیه؟ می خوام داد بزنم:

"با من چی کار داری؟! چرا دنبالم می کنی؟!"

ولی صدا از حنجره ام بیرون نمیاد! چیزی رو تشخیص نمی شه داد. انگار داره می خنده. بدنم شل می شه. رو به رومه. زانوهام باز می شه. پاهام خودشونو به صلیب می رسونن. توانی دیگه برام نمونده. اتاق تاریک تر می شه! حجم سیاهش انگار همه جا پخش شد. دستام سرده. کمرم کشیده می شه...

***

خونی، با چشمانی باز! زیر نور پنجره، به صلیب مرده بود.

علی افشارفر

ادامه نوشته

وصیت نامه شاه مردان

 

پسرم حسن! تو و همه فرزندان و خاندانم و هر کس را که این نامه به او می رسد، به امور زیر سفارش می کنم:

- هرگز تقوای الهی را از یاد نبرید و کوشش کنید تا دم مرگ بر دین خدا باقی بمانید.

- همه با هم به ریسمان خدا چنگ بزنید و بر اساس ایمان به خدا، متحد باشید و از هم جدا نشوید. همانا از پیامبر خدا شنیدم که می فرمود: "اصلاح میان مردم، از نماز و روزه دائم، افضل است و چیزی که دین را نابود می کند، فساد و اختلاف است."

- نزدیکان و خویشاوندان را از یاد نبرید. صله رحم کنید که صله رحم، حساب انسان را نزد خدا آسان می کند.

- مبادا گرسنه و بی سرپرست بمانند .

- با همسایگان خوش رفتاری کنید؛ پیامبر آن قدر در مورد همسایه سفارش کرد که ما گمان کردیم برای همسایگان از همسایه خود، ارث قرار می دهد.

- مبادا دیگران در عمل کردن به قرآن بر شما پیشی گیرند.

- توجه شایسته به نماز؛ چرا که نماز، ستون دین شماست.

-  رمضان؛ که روزه آن ماه، سپری است برای آتش جهنم.

- جهاد در راه خدا؛ از مال و جان خود در این راه، کوتاهی نکنید.

- زکات مال آتش خشم الهی را خاموش می کند.

- درباره امت پیامبران مبادا مورد ستم قرار گیرند.!

- درباره صحابیان پیامبرتان؛ زیرا رسؤل خدا درباره آنان سفارش کرده است.

- فقرا و تهیدستان را در زندگی خود شریک کنید.

- بردگان و کنیزان، آخرین سفارش پیامبر درباره آنها بود.

- با مردم به خوشی و نیکی رفتار کنید، همان طوری که قرآن دستور داده است و به ملامت مردم، ترتیب اثر ندهید.

- امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید. نتیجه ترک آن، این است که بدان و ناپاکان بر شما مسلط خواهند شد و به شما ستم خواهند کرد. آن گاه هر چه نیکان شما دعا کنند، دعای آن ها مستجاب نخواهد شد.

- بر شما باد هنگام معاشرت، فروتنی و بخشش و نیکویی درباره یکدیگر! از کناره گیری از یکدیگر و قطع ارتباط و تفرقه و تشتت بپرهیزید.

- کارهای خیر را به مدد یکدیگر و به صورت گروهی انجام دهید و از همکاری در گناهان و اموری که موجب کدورت و دشمنی می شود، بپرهیزید .

- از خدا بترسید که کیفر خدا شدید است .

خداوند، نگهدار شما خاندان باشد و حقوق پیامبرش را در حق شما حفظ فرماید. اکنون با شما وداع می کنم و شما را به خدای بزرگ می سپارم و سلام و رحمتش را برای شما می خوانم.

***

اسم من علیه ولی فقط اسمم علیه !

هیچی ندارم !

نمیدونم اون دنیا چه جوری بگم اسمم علیه چون لیاقت این اسمو ندارم.....

cost

cost

چشاش بسته بود. گوشه ی تاریکه سلول. با صورته خونی. دو تا از دندوناش شکسته. وقتی نفس می کشه سینه اش می سوزه. تا مرز خفگی رفته. کسی نمی دونه بی گناه یا گناه کار! قانون چیز دیگه اس .آخه جنازه اش هم ارزش داره نه مثل اون که زندشم بی ارزشه. مثل لاشه ی سگ شایدم بی ارزشتر!

«ارزش» چه کلمه ای! چقد قشنگه وقتی ارزش داشته باشی. نه ارزش نداره باید بمیره. کی می دونه چی کار کرده؟ برا چی گرفتنش؟ چرا اینجاست اونم اینجوری! ولی شاید بی گناه باشه! اگه بی گناه باشه آزادش می کنن. قانون اینو می گه.

گوشه سلول به خودش می لرزه. پنجره باز می شه. نور مهتابی پشت حجم مرد سیاه می شه. صدا از پشت پنجره سرک می کشه: "نگاش کن! حروم زاده ببین چه جوری شده. خودشه همین بود!"

لحظه ای نور بعد تاریکی. صدا پرخاشگر حمله می کنه: "خود ... شه! سرخ آب سفید آب زده! ببین چه خوشگل شده! منتظره..."

خودشو جمع می کنه. کمرش به دیوار سلول می خوره. انگار دیوار یخ زده. مثل خودش. می لرزه. در باز می شه! حجم سیاه نور رو می پوشونه. صداها بهش نزدیک می شن. دستاشو می گیرن. رو کف سلول کشیده می شه. خط خونش رو زمین کشیده می شه. معلوم نیس کجا می برنش. نمی دونه کجاس. مثل چند ساعت پیش! بدنش می سوخت. چه فرقی می کنه آخه می گن بی ارزشه!

چشمای بستش رو می بندن. می بندنش به یه تیر. انگار بی گناه نبوده! گناهش چی بوده؟

اطرافش خالی می شه. صدایی نمی یاد. گوشاش سوت می کشن! صدا بلند بود. هیچ دردی نیست هیچ حسی!

صدا محوطه رو پر می کنه! انگار صدا براش آشناس! یه جایی صدارو شنیده! زیر پاش خالی می شه. صدا رو می شناخت. به تیر آویزون می شه!

 

علی افشارفر