به قدمت یک سال

جوانی تو، سپیدی من

توشب بهار بودی و من شب پاییز

چه دور فاصله ها

در دو اعتدال طوفانی

نوشتمت

خط به خط

با خون  

آن سان که می جوشید

از رگ زخم هایم

خونی به سیاهی تمام جوهر هایم

من سوختم

تو سیاه شدی

به چه سان بودی

ای هم دم روز های بی کسی ام

که با ذره ذره ات

یافتم

یافتم که

مشق عشق

همان سوختن است

آن سان که شمع می سوزد

بی وصال نور

آه از روز هایی که هدر شد...

علی افشارفر

ادامه مطلب

برای کساییه که منو میشناسن