شاملو

در این بن بست

دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی دوستت می دارم .

دلت را می بویند

روزگار غریبی ست ، نازنین

و عشق را

کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند .

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را

به سوخت بار سرود و شعر

فروزان می دارند .

به اندیشیدن خطر مکن .

روزگار غریبی ست ، نازنین

آن که بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است .

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابان اند

بر گذر گاه مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

روزگار غریبی ست ، نازنین

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان .

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی ست ، نازنین

ابلیس پیروز مست

سور عزای مارا بر سفره نشسته است .

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد .

آشنایی

در انتهای کوچه ی آشنایی

برای غربت ثانیه ها

دست تکان بده

زیرا

در تنهایی خاطرات

مرده ام

نازنین

سنگ قبرم

خالی از خط است

مانند ذهن کوچه

علی افشارفر

شاملو

عاشقانه

آنكه مي گويد دوستت مي دارم

خنياگر غمگيني ست

كه آوازش را از دست داده است 

اي كاش عشق را

زبان سخن بود

هزار كاكلي شاد

در چشمان توست

هزار قناري خاموش

در گلوي من .

عشق را

اي كاش زبان سخن بود .

آن كه مي گويد دوستت مي دارم

دل اندوه گين شبي ست

كه مهتابش را مي جويد .

اي كاش عشق را

 زبان سخن بود.

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره ي گريان

در تمناي من .

عشق را

اي كاش زبان سخن بود .

شاملو

عاشقانه

بیتوته ی کوتاهی ست جهان

در فاصله ی گناه و دوزخ

خورشید

همچون دشنامی بر می آید

و روز

شرمساری جبران ناپذیری ست .

آه !

پیش از آن که در اشک غرقه شوم

چیزی بگوی

درخت

جهل معصیت بار نیاکان است

و نسیم

وسوسه ای ست نابه کار

مهتاب پاییزی

کفری ست که جهان را می آلاید

چیزی بگوی

پیش از آن که در اشک غرقه شوم

چیزی بگوی

هر دریچه ی نغز

بر چشم انداز عقوبتی می گشاید

عشق

رطوبت چندش انگیز پلشتی ست

و آسمان

سر پناهی

تا به خاک بنشینی و

بر سر نوشت خویش

گریه ساز کنی .

آه

پیش از آن که در اشک غرقه شوم

چیزی بگوی

چشمه ها

 از تابوت می جوشند

و سوگواران ژولیده آبروی جهان اند

عصمت به آینه مفروش

که فاجران نیازمند ترانند

خامش منشین !

خدا را !

پیش از آن که در اشک غوطه ور شوم

از عشق

چیزی بگوی !   

یغما گلرویی

سایه سنگین
سایه تون سنگینه ! خاتون ! کجا رفتن اون چشاتون ؟
کوچه خیلی وقته مونده چش براه قدماتون !
سایه تون سنگین ! خاتون ! غم نشسته تو صداتون !
یه نگاه بندازین آخه ، به گلیم زیر پاتون !
سایه تون سنگینه اما ، ما گلایه ای نداریم !
هر جا که باشین شما رو روی چشممون می ذاریم !
یه نظر ما رو نگاه کردین و ما فدا شدیم !
تا ابد در به در جذبه ی اون چشا شدیم !
با شما تو هر نفس شروع یک ترانه بود ،
بی شما یه قلم خالی بی دوات شدیم !
اگه مارو دوس ندارین ، یه اشاره بسه مونه !
خودتون بگین که این دل ،بمیره ، یا که بمونه ؟
ما دیگه حلقه به گوشیم ! هر چی که بگین همونه !
بگین این صدا براتون بخونه یا که نخونه ؟
ما دیگه وقف شماییم ، خاتون نازُ ستاره !
تا شما سرور مایین ، برده بودن افتخاره !
یه نظر ما رو نگاه کردین و ما فدا شدیم !
تا ابد در به در جذبه ی اون چشا شدیم !
با شما تو هر نفس شروع یک ترانه بود ،
بی شما یه قلم خالی بی دوات شدیم !

نیما

آی آدم ها

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید !

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا به توانایی بهتر را پدید آرید

آن زمان که تنگ می بندید

بر کمرهاتان کمربند .

در چه هنگامی بگویم من ؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهده جان قربان !

آی آدم ها که در ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره ، جامه تان بر تن ؛

یک نفر در آب می خواند شما را .

سایه هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون

می کند زین آب ها بیرون

گاه سر ، گه پا .

آی آدم ها !

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید ،

می زند فریاد و امید کمک دارد

آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید !

موج می کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش

می رود نعره زنان وین بانگ باز از راه دور می آید :

((آی آدم ها))...

و صدای باد هر دم دل گزاتر ،

در صدای باد بانگ او رهاتر

از میان آب های دور و نزدیک

باز در گوش این نداها :

((آی آدم ها))...

شاملو

سرود ابراهیم در آتش

در آوار خونین گرگ و میش

دیگر گونه مردی آنک ،

که خاک را سبز می خواست

و عشق را شایسته زیباترین زنان

که اینش

 به نظر

هدیتی نه چنان کم بها بود

که خاک وسنگ را بشاید .

چه مردی ! چه مردی !

که می گفت قلب را شایسته تر آن

که به هفت شمشیر عشق

در خون نشیند

و گلو را بایسته تر آن

که زیبا ترین نام ها را

بگوید .

و شیر آهن کوه مردی از این گونه عاشق

میدان خونین سرنوشت

به پاشنه ی آشیل در نوشت .

رویینه تنی

که راز مرگش

اندوه عشق و

غم تنهایی بود .

« آه ! اسفندیار مغموم !

تو را به که چشم

فرو پوشیده باشی !»

«آیا نه

یکی نه

بسنده بود

که سر نوشت مرا بسازد ؟

من

تنها فریاد زدم

نه !

من از

فرورفتن

تن زدم .

صدایی بودم من

_شکلی میان اشکال_

و معنایی یافتم .

من بودم و شدم ،

نه زان گونه که غنچه ای

گلی

یا ریشه ای

که جوانه ای

یا یکی دانه

که جنگلی

راست بدان گونه

که عامی مردمی

شهیدی؛

تا آسمان بر آن نماز برد .

من بی نوا بندگکی سر به راه نبودم

و راه بهشت مینوی من

بز رو طوع و خاکساری نبود:

مرا دیگر گونه خدایی می بایست

شایسته ی آفرینه ای

که نواله ناگزیر

گردن کج نمی کند .

و خدایی دیگر گونه آفریدم »

دریغا ! شیر آهن کوه آهن ! مردا !

که تو بودی ،

و کوه وار

پیش از آن که به خاک افتی

نستوه واستوار

مرده بودی .

اما نه خدا و نه شیطان

سرنوشت تو را

بتی رقم زد

که دیگران می پرستیدند.

بتی که

دیگرانش

می پرستیدند .

سهراب

در گلستانه

دشت هایی چه فراخ !

کوه هایی چه بلند

در گلستانه چه بوی علفی می آمد !

من در آین آبادی پی چیزی می گشتم

پی خوابی شاید ،

پی نوری ، ریگی ، لبخندی .

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود ، که صدایم می زد .

پای نیزاری ماندم ، باد می آمد ، گوش دادم

چه کسی با من حرف می زند ؟

سوسماری لغزید

راه افتادم

یونجه زاری سر راه

بعد جالیز خیار ، بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک .

 

لب آبی

گیوه ها را کندم و نشستم ، پاها در آب

"من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است !

نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه !

چه کسی پشت درختان است ؟

هیچ ، می چرخد گاوی در کرت

ظهر تابستان است .

سایه ها می دانند ، که چه تابستانی است .

سایه های بی لک ،

گوشه ای روشن و پاک ،

کودکان احساس !

جای بازی اینجاست .

زندگی خالی نیست

مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست .

آری

تا شقایق هست ، زندگی باید کرد .

در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه .

دور ها آوایی است ، که مرا می خواند ."

 

جم جمک برگ خزون

جم جمک برگ خزون

دوتا چش یه آسمون

دوتا پا که از زمین خسته شدن

دستایی که با دروغ بسته شدن

دلایی که از زمون خسته شدن

زبونامون که همه بسته شدن

جم جمک برگ خزون

اینه رسم این زمون

دستا بسته ، لبا دوخته ، چشا کور

بدی و نامردی و این همه زور

آره تو بازی این چرخ کبود

بدی و خوبی و زشتی همه بود

ما بودیم بازی می کردیم با ادا !

ما بودیم فرار می کردیم بی صدا !

جم جمک برگ خزون

آ خدا جوونیمون !

که هدر شد زیر چتر آسمون

زیر تیغ این زمون

خط خون کفترامونو ببین

دلای بی سر پنامونو ببین

زییر بارون تو خیابون شلوغ

گم شدیم تو این زمونه ی دروغ

دستامون که بسته شد

دلامون از این زمونه خسته شد

داد زدیم خدا ! خدا !

پس کجایی ای نوای بی نوا !

جم جمک برگ خزون

آ خدای مهربون

بیا اینجا رو ببین

بیا و ظلمت دنیا رو ببین

بیا دستا رو ببین

زخم چشما رو ببین

قبرای چل دخترون

چشمای سیاه سرما زدشون

جای شلاق خزون رو پشتشون

رد خون رو چشمای قشنگشون

بیا اینجا رو ببین !

ظلم دنیا رو ببین !

جم جمک برگ خزون

آخ چه نامردی زمون !

یکی از گشنگی مرد

یکی هم فردا رو برد

یکی تو تنهایی مرد

یکی هم تو جم بودو تنها توی تنهایی مرد

جم جمک برگ خزون

اینه رسم این زمون

اینه درد آدما

اینه زخم اون چشا

اینه اون صورتک زشت و سیا

خدا دنیا رو قشنگ ساخت برا ما

ولی اون قشنگی کو ؟

اون مداد رنگی کو ؟

اون همه رنگ کجا رفت ؟

آره دود شد هوا رفت

جم جمک برگ خزون

این منم که هر چی بود گفتم و رفتم خدا جون 

علی افشارفر