سرود ابراهیم در آتش

در آوار خونین گرگ و میش

دیگر گونه مردی آنک ،

که خاک را سبز می خواست

و عشق را شایسته زیباترین زنان

که اینش

 به نظر

هدیتی نه چنان کم بها بود

که خاک وسنگ را بشاید .

چه مردی ! چه مردی !

که می گفت قلب را شایسته تر آن

که به هفت شمشیر عشق

در خون نشیند

و گلو را بایسته تر آن

که زیبا ترین نام ها را

بگوید .

و شیر آهن کوه مردی از این گونه عاشق

میدان خونین سرنوشت

به پاشنه ی آشیل در نوشت .

رویینه تنی

که راز مرگش

اندوه عشق و

غم تنهایی بود .

« آه ! اسفندیار مغموم !

تو را به که چشم

فرو پوشیده باشی !»

«آیا نه

یکی نه

بسنده بود

که سر نوشت مرا بسازد ؟

من

تنها فریاد زدم

نه !

من از

فرورفتن

تن زدم .

صدایی بودم من

_شکلی میان اشکال_

و معنایی یافتم .

من بودم و شدم ،

نه زان گونه که غنچه ای

گلی

یا ریشه ای

که جوانه ای

یا یکی دانه

که جنگلی

راست بدان گونه

که عامی مردمی

شهیدی؛

تا آسمان بر آن نماز برد .

من بی نوا بندگکی سر به راه نبودم

و راه بهشت مینوی من

بز رو طوع و خاکساری نبود:

مرا دیگر گونه خدایی می بایست

شایسته ی آفرینه ای

که نواله ناگزیر

گردن کج نمی کند .

و خدایی دیگر گونه آفریدم »

دریغا ! شیر آهن کوه آهن ! مردا !

که تو بودی ،

و کوه وار

پیش از آن که به خاک افتی

نستوه واستوار

مرده بودی .

اما نه خدا و نه شیطان

سرنوشت تو را

بتی رقم زد

که دیگران می پرستیدند.

بتی که

دیگرانش

می پرستیدند .