cost
cost
چشاش بسته بود. گوشه ی تاریکه سلول. با صورته خونی. دو تا از دندوناش شکسته. وقتی نفس می کشه سینه اش می سوزه. تا مرز خفگی رفته. کسی نمی دونه بی گناه یا گناه کار! قانون چیز دیگه اس .آخه جنازه اش هم ارزش داره نه مثل اون که زندشم بی ارزشه. مثل لاشه ی سگ شایدم بی ارزشتر!
«ارزش» چه کلمه ای! چقد قشنگه وقتی ارزش داشته باشی. نه ارزش نداره باید بمیره. کی می دونه چی کار کرده؟ برا چی گرفتنش؟ چرا اینجاست اونم اینجوری! ولی شاید بی گناه باشه! اگه بی گناه باشه آزادش می کنن. قانون اینو می گه.
گوشه سلول به خودش می لرزه. پنجره باز می شه. نور مهتابی پشت حجم مرد سیاه می شه. صدا از پشت پنجره سرک می کشه: "نگاش کن! حروم زاده ببین چه جوری شده. خودشه همین بود!"
لحظه ای نور بعد تاریکی. صدا پرخاشگر حمله می کنه: "خود ... شه! سرخ آب سفید آب زده! ببین چه خوشگل شده! منتظره..."
خودشو جمع می کنه. کمرش به دیوار سلول می خوره. انگار دیوار یخ زده. مثل خودش. می لرزه. در باز می شه! حجم سیاه نور رو می پوشونه. صداها بهش نزدیک می شن. دستاشو می گیرن. رو کف سلول کشیده می شه. خط خونش رو زمین کشیده می شه. معلوم نیس کجا می برنش. نمی دونه کجاس. مثل چند ساعت پیش! بدنش می سوخت. چه فرقی می کنه آخه می گن بی ارزشه!
چشمای بستش رو می بندن. می بندنش به یه تیر. انگار بی گناه نبوده! گناهش چی بوده؟
اطرافش خالی می شه. صدایی نمی یاد. گوشاش سوت می کشن! صدا بلند بود. هیچ دردی نیست هیچ حسی!
صدا محوطه رو پر می کنه! انگار صدا براش آشناس! یه جایی صدارو شنیده! زیر پاش خالی می شه. صدا رو می شناخت. به تیر آویزون می شه!
علی افشارفر
aban bud saate 11:30 fkr konam