بی اعتماد زیستن

این سان به آفتاب

بی اعتماد زیستن

این سان به خاک وآب

به اعتماد زیستن

این سان به هر چه هست

از آن همه شقایق بالند در سحر

تا این همه درخت گل کاغذین

که رنگ

بر گونه شان دویده و

بکرفته جای شرم

بی اعتماد زیستن

این سان به چشم وذست

در کوچه ای پاکی یاران راه را

تنها

در لحظه ی گلوله ی سربی

در اوج خشم

تصدیق می توان کرد

آن هم

با قطره های اشکی در گوشه های چشم